اما بدون در نظر گرفتن ِ معنای نسبی ِ " خوب " از نظر میزبان، باید بگویم بارها که با دل پُر، هیجان، اندوه، امید و ... به سراغ این صفحه می آمدم، می نوشتم و می خواندم، با دوستان تازه و دیدگاه های تازه آشنا می شدم، از نظر من، حق میزبانی ادا می شد و باید به همین دلیل از جفاهای این چند ماهه گذشت و آرزو کرد نور و روشنایی به دل همه ی آنانی بتابد که اندیشیدن و گفتن و نوشتن را تنها برای خود آزاد می دانند.
غبار دریا در خانه ای نو:
http://www.faridehashrafi.com/
سعدیا دور نیکنامی رفت نوبت عاشقیست یکچندی
تو آتشی هستی که ماه هاست در من روشن شده٬ شدت گرفته و حالا دیگر جانم را می سوزاند. یک احساس فراموش شده ی انسانی در من با تو بازگشته است: عشق٬ عشقی نه چنان که بخواهد با ابتذال س ک س فروکش کند. احساس مقدسی که روح مرا مشتاق پاک ماندن ابدی می کند. بزرگترین گناه و دلمشغولی من وقتیست که به تو نگاه می کنم. از یک فاصله ی دو سه متری٬ چنان که به یک تابلوی نقاشی خیره شوم. تابلویی درباره ی آب که تشنه ای به تماشا نشسته باشد. اما حتی بوسیدن و لمس کردن او چاره ی کار نیست. خوردن تابلوی آب را می ماند٬ به جای نوشیدن آن. من هر لحظه عطشم از تو بیشتر می شود. این عشق یکسره تشنگی است. حالا تازه می فهمم که من به تشنگی محتاج ترم تا رفع عطش. به عشق نیازمندترم تا به وصل. به دوری تا رسیدن. دوری٬ اما نه چنان دوری ای که بی قرار و رسوایم کند. همان چند قدم فاصله. اسم خوبی یادم آمد: " ... عشق تلخیست که من عمرم را با سه قدم فاصله از او طی خواهم کرد ". دلم می خواهد ساعت ها بنشینم و در چشم های تو - که همیشه خودم از خودم دریغ می کنم - خیره شوم و در یک خلسه ی غریب گم شوم. ....
*تا به حال وصفی به این زیبایی از یک عاشق نخوانده بودم.
** نوبت عاشقی/ محسن مخملباف/مرا ببوس/نشر نی/چاپ چهارم۱۳۶۹
"نقد روان: استعاره ی پول در ادبیات"
حتماً سعی کنین تشریف ببرین و استفاده کنین. جلسه هایی که من شرکت کردم، واقعاً مفید بوده. برای منم دعا کنین که بتونم بیام چون خیلی خیلی خیلی بد سرما خوردم. تا خدا چه خواهد.
پوستر و باقی اطلاعات متعاقباً اعلام می شود. تا آن زمان اخبار دقیق تر را از تفاویق بگیرید.
به خاطر تمامی نعمت هایی که به ما ارزانی داشتی، تو را سپاس می گویم. اما برای ارزانی نداشتن یکی از نعمت هایت تو را بیش از توان هر انسانی برای سپاسگزاری، سپاس می گویم.
بار خدایا،
از تو متشکرم که زمان تقسیم " وقاحت " مرا در صف بندگان سزاوارت قرار ندادی. این محرومیت را به جان خریده و به پاس فقدان آن تا ابد منت دارم.
هنوز نمی دانم چه جوابی بدهم که نه دروغ باشد، نه غیرمنصفانه، نه غیرانسانی، نه ...
این دو هفته ی آخر که دیگه وبلاگ دوستان و مطالب دوستان رسماْ ثابت مونده بود و آپدیت نمی شد، و جالبه که همونطوری نوشته بود ۲۶ دقیقه ی پیش (در دو هفته پیش).
خلاصه درست شد.
اما من تو این مدت بیکار نبودم. به کمک اساتید فن، در کار درست کردن وب سایت هستم که امیدوارم این اشکالات برطرف بشه و آدرسش رو این جا می گذارم. البته فکر کنم به یاد جوونی ها گاهی این جا هم یک چیزایی بنویسم. تا ببینیم خدا چی می خواد.
دلم برای همه و خودم تنگ شده بود. به زودی می بینمتون.
------------------------------------------------
به قول برخی از دوستان، بعدنوشت: من این مطلب رو ۱۷/۰۶/۸۸ ، ساعت ۱۰:۱۴ نوشتم، باید ببینیم کی ثبت می شه. الآن که زدم ثبت نشد.
شاید به خاطر همین چیزهاست که غرور به من دست داده و می گم که باور دارم و باور کنید که آدم کندذهنی نیستم. با این وجود بعضی چیزهارو متوجه نمی شم.
مثلاً متوجه نمی شم که وقتی فرش ایرانی قرن هاست که مایه ی مباهات ایران و ایرانیست و حتی تو فیلم ها و کتاب ها می بینیم و می خونیم که به فرض در اروپا، امریکا، و ... صاحبِ یک خونه ی مجلل، با غرور به مهمان تازه واردش می گه: تمام فرشهای سالن های اصلی ما ایرانیه ، وارد کردن چند کانتینر فرش از چین و هند و ریختن اونها تو بازار، با قیمتی نازل و ورشکست کردن فرش فروش های بازار و ندیدن خون سر انگشت دخترکان قالیباف سرتاسر کشورمون یعنی چه؟؟
یا متوجه نمی شم وقتی صیادان و پرورش دهندگان میگوی کشور با آه و زاری از مشکلات حل نشده ی کارشون گله و شکایت می کنن، وارد کردن چندین و چند تن میگو، یعنی چه؟؟
این یکی رو که دیگه اصلاً متوجه نمی شم که وقتی شالیکارهای شمال گریه می کنن و دست به دامن نماینده ی مجلس می شن و نماینده هاشون تو جلسه ی علنی و گفت و گوهای مختلف می خوان که برنج خارجی وارد نشه و تو رسانه ی ملی تبلیغ نشه، اما هنوز، هم وارد می شه و هم، هر ساعت و هر روز برنج محسن تبلیغ می شه، یعنی چی؟؟
باور دارم و باور کنید که آدم کندذهنی نیستم، اما این چیزهارو متوجه نمی شم ... .
هر پُستی رو بین ۴ تا ۷ بار ثبت می کنم تا بالاخره یکیش که نمی دونم چندمیه ثبت می شه. نظر نمی گیرم و برای کسانی هم که نظر یا نظر خصوصی می ذارم ثبت نمی شه. خلاصه عالمی داریم من و این وبلاگ.
دوستی زنگ زد که کجایی؟ خبری نیست. که خبر نقوص فنی هر دومونو دادم. اما یکی از دوستان فکر کرده بود منم مثل از ما بهتران رفتم تعطیلات!!!! اونم تو این حال و هوا!!!!!!!
القصه، دنبال ساخت وب سایت یا وبلاگ دیگه ای، شاید با مهمان نوازی میزبان دیگه ای هستم که لااقل آبروریزی به بار نیاره. امیدوارم تا حدود یک هفته دیگه کارها انجام بشه و دوباره پا به این جهان بگذارم. از همه ی دوستانی که این مدت به من لطف داشتن و چه با نظرها و چه با ایمیل سراغ منو گرفتن، هم پوزش می خوام و هم سپاسگزاری می کنم. به زودی آدرس جدید رو این جا می ذارم. به امید روشنی های پایدار.
این هم خبر:

دفتر انجمن روزنامهنگاران ایران با حکم قضایی پلمب شد، در حالی که قرار بود اعضای آن برای شرکت در نوبت دوم مجمع عمومی، ساعت 11 صبح فردا در دفتر این انجمن گرد هم آیند.
داستان این رمان تا حدودی هم به اوضاع کنونی جهان مرتبط است. همان طور که در مورد پل استر می دانید، دلمشغولی هایش درباره ی هویت انسان امروزیست که او را مشهور ساخته. همان چیزی که در دنیای امروزی، گریبان خیلیهایمان را گرفته و رها هم نمی کند. داستان در مورد مردی منزوی است که در امریکا زندگی می کند. تصورات او از امریکا و دنیای پیرامونش که با امریکای کنونی بسیار متفاوت است او را به داستانسرایی می کشاند، ...
طبق روال معرفی کتاب در " فصل اول " مجله ی " گلستانه "، داستان را توضیح نمی دهم تا جذابیتش تا آخر ِ خوانش آن، همراهی تان کند.
اما باید توضیحی درباره ی ترجمه ی کتاب بدهم. فکر کنم طبیعی باشد که به خاطر این که خودم هم گاهی ترجمه می کنم، در مورد ترجمه ی کتابها خیلی حساس هستم. در مورد این کتاب باید بگویم که ترجمه ی بسیار دلنشین و شیوایی دارد. در متن آن از سکته ها و معادل های ناهنجار خبری نیست. به طور کلی، خانم دهنوی، با نویسنده موازی کاری نمی کند، کار ایشان ترجمه یا برگردان واقعی متن است. منظورم این است که بعضی از ترجمه ها را که می خوانیم، به خصوص زمانی که خدای ناکرده به متن اصلی هم دسترسی داشته باشیم، متوجه می شویم که مترجم محترم در کنار داستان اصلی، داستانی را نوشته و در بسیاری از موارد، میل یا برداشت شخصی خود را "لحاظ" نموده است. { یک بار سراغ قسمت های مفقودالاثر یک کتاب را از مترجمش گرفتم، گفت: آهان اون پاراگرافهارو می گی، اونارو حذف کردم، دیگه نویسنده داشت زیادی حرف می زد!!!!! به جان سامه راست میگم. }
به همین دلیل، ترجمه ی ایشان بهترین گزینه برای همراهی ِ این داستان جذاب است. آنها که پیش از این ترجمه های خانم دهنوی را در کتابهای "تورگنیف خوانی" و "سفر فلیشا" ( هر دو ) نوشته ی ویلیام ترور و از انتشارات مروارید را خوانده اند، دلیل این تعریف ها را متوجه شده و نظر من را تایید می کنند.
این کتاب، به تازگی از سوی انتشارات مروارید، با تیراژ ۱۶۵۰ منتشر شده است.
اما این هفته روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۵ بعد از ظهر
نشستی با عنوان " رویا، واقعیت و وطن " برای بررسی آثار " کازوئو ایشی گورو " برگزار می شه
با حضور:
خانم بلقیس سلیمانی، نویسنده و منتقد
خانم لادن نیکنام، نویسنده و منتقد
آقای سعید سبزیان، مترجم و منتقد
آقای سهیل سمی، مترجم
در باشگاه دانشجويي دانشگاه تهران، واقع در خيابان انقلاب، خيابان 16 آذر، جنب تالار مولوی ( تلفن: ۶۶۷۶۰۰۲۴ -- ۶۶۷۰۴۱۴۲ -- ۶۶۴۲۸۵۸۶ ).
از آن جا که رفته رفته این نشست ها با استقبال بیشتری مواجه میشه، از علاقمندان خواهش می کنیم به موقع در محل حاضر شوید.
هموطنان گرامي – همكاران مطبوعاتي
دبيرخانه انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران: پس از برگزاري انتخابات دوره دهم رياست جمهوري و ايجاد فضاي بحران در پي آن،
آسيب هاي وارده به روزنامه نگاران و روند توقيف نشريات ايران افزايش قابل توجهي يافته است. در همين راستا بخشي از اهالي مطبوعات با مشكلات عديده اي مواجه شده و نياز به حمايت مادي و معنوي دارند.
در همين خصوص از عموم هموطنان محترم و همكاران عزيز تقاضا مي شود به منظور همياري به خانواده هاي روزنامه نگاران زنداني، بيكار و اخراجي، كمك هاي خود را به شماره حساب جاري 112603298 بانك تجارت شعبه بلوار كشاورز كد 027 به نام انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران واريز كنند.
یعنی مقیم خانه ی گل ها نمی شود
موجیست در دلم که به ساحل نمی رسد
شوریست در سرم که شکیبا نمی شود
اندیشه ی کویری چشمان تنگ من
افسوس محو وسعت دریا نمی شود
در سایه سار باغ، سپیدار عشوه گر
درد آشنای لاله ی صحرا نمی شود
از من مپرس علت این داغ بی شکیب
رازیست سر به مهر که افشا نمی شود
شهر از حضور دلهره بیمارگونه است
وقتی که عشق و عاطفه معنا نمی شود
یا فاطمه ی زهرا (س)، تو را به عظمت پدر بزرگوارت سوگند می دهم از امانت های این مردم صیانت بفرما و حق را به جایگاه بر حق خود برسان.
این مقام مسئول در ادامه گفت طبق توافق قبلی، برخلاف آنچه مردم فکر می کردند، ما به جای صدور خودکارهایی که بعد از چند ساعت بی رنگ می شوند، کاغذهایی به ایران صادر کردیم که بعد از چند ساعت سفید می شوند و شما می توانید بعد از سفید شدن آن، هر چه را دوست دارید به جای نوشته ی اول روی آن بنویسید و نگران برگشت نوشته ی قبلی نباشید. وی همچنین افزود طبق اخبار موثق، این کاغذها در حجم وسیعی در چاپ تعرفه های رای گیری انتخابات روز ۲۲ خرداد در ایران مورد استفاده قرار گرفته است.
هواشناسی پیش بینی کرده، شنبه هم مثل دیروز که در میدان آزادی باد بلند شد و باران بارید، هوا بارانی خواهد بود. پس باز هم " بوی خاک باران خورده " در هوا می پیچد، بوی تازه شدن، بوی رویش، سبز شدن ، ... و سبز ماندن!
گفتن از این لحظه ها سخته، از همون موقع که راه افتادیم، با هیجانی که داشتیم، این که ساعتها توی ترافیک موندیم، از پارچه ی سبزی که از ماشینی که چند تا خانم سوارش بودن گرفتیم، تو بزرگراه همت که گاهی یک ماشین، درست وسط اون ترافیک سنگین ناگهان می ایستاد و راننده اش با لبخندی رضایتمندانه از ماشین پیاده می شد و به حلق رادیاتوری که هیچ بخاری ازش بلند نمی شد آب می ریخت تا خنکش کنه، اما در واقع می خواست خودشو خنک کنه و راه رو بیشتر بند می آورد، از این که دلهره داشتیم که داره دیر می شه و ما هنوز نصف راهم نرفتیم، از این که وقتی رسیدیم به مقصد دیدیم همه با چه هیجانی شعار می دن، همه سبزن، همه می خوان، خواسته هاشونو بیان می کنن، از عده ای که با حالت افسرده قاطی جمعیت شده بودن و گاهی یکی دو تا ناسزا به میرحسین می گفتن، از این که اون موقع نمی دونستم اونا از چی ناراحتن، از این که تو مناظره فهمیدم کاندیداشون برای صحبت تو اون جمع حاضر نشده، از سکوت افرادی که این زنجیره ی سبز انسانی رو تشکیل داده بودن در مقابل ناسزاهای اونا، از این که این هم اشکالی نداشت، به هر حال تقریباً شکلی از دمکراسی محسوب می شه، از این که دلم نمی خواست برگردم خونه، و از این که حس می کردم بازم خیلی جوون شدم، مثل پاییز و زمستون ۵۷ ، از دیدن صورت متعجب و هیجان زده ی دخترم که روی صندلی پشت نشسته بود و از آیینه بغل می دیدمش، از دیدن خانمی که داشت کاغذهارو از زمین جمع می کرد و تو سطل زباله می ریخت، از این که متوجه شدم هنوز کارهای دیگه ای هم هست، ....
از ته دل از خدا خواستم به تک تک حلقه های این زنجیره ی سبز انسانی کمک کنه و اونارو همیشه با هم متحد و دوست نگه داره. و موفق.
آفتاب می آید و می رود
باران می آید و می رود
برف می آید و می رود
اما تو
نه از جاده می آیی
نه از قلب من می روی.
۲) آفتاب بر صندلی نشست
اما شب فرا می رسد و
از جا بلندش خواهد کرد
اعتبار ما بیشتر از آفتاب نیست
ما را هم از صندلی بلند خواهد کرد
شبی که از روی برنامه ی جهان می رسد.
پونه ندایی
حروفچینی لحظه ها/ پونه ندایی/نشر امرود/ چاپ دوم ۱۳۸۶
باید متاسف بود که هنوز هم بسیاری از ما تحمل نظر مخالف را نداریم و همین است که حالا نقل همه ی خبرگزاری های دنیا شده ایم که ببینید چطور به جان هم افتاده اند و همین طور پته است که روی آب می ریزد.
امیدوارم لااقل روشنفکران جامعه بدانند که در هر حالی باید عزت نفس مان را حفظ کنیم.
باید خدمت همه ی ملت ایران عرض کنم که این جانب تازگی ها به شدت به رنگ سبز علاقه پیدا کرده ام. و با این که فعلاً دارند وبلاگ بنده را بررسی می کنند تا ببینند شایسته ی سبز شدن هستم یا این که باید همین طور بذر مانده و با حسرت به جوانه ها نگاه کنم که انشاءا... تعالی همین طور بالا و بالاتر می روند، اما بنده پیشواز رفته و نظر خود را بیان می کنم، هر چه بادا باد!
این جور موقع هاست که یاد جمله ی معروف دایی جان ناپلئون می افتم که:
کار، کار ِ اینگلیسی هاس !!!
اما عکس العمل خوانندگان این وبلاگ خیلی جالب بود!!!
من برای حفظ آرامش و برای آسودگی خیال نظردهندگان عزیز، از افشای نام آنها خودداری می کنم.
حالا اصلاً شاید منم، دور از جون، فمینیست باشم یا مثلاً یه روز بخوام از مردا یه چیزی بگم. اما چیزی که هیچ کدوم از دوستان محترم توجه نکردن این بود که این جا ننوشته بود "مردان "، فقط گفته شده "جنس مخالف". تازه، فقط این را لو می دهم که نویسنده اصلاً مرد است!!! حالا ببینید این " جنس مخالف " چه می شود! البته، اینم بگم که خانوما هم بیخودی گفتن به به و چه چه! دلمون خنک شد!
اما خودمونیم، خوب خودتونو نشون دادین ها!!!!!!
می توانید با وارد کردن آدرس ایمیل خود در باکس مخصوص، از به روز شدن آن هم مطلع شوید.
خدا یارم بود که تا حدود ۱۰۰٪ توانستم واقع بینی را رعایت کنم و به نتیجه های خوبی هم رسیده ام. اولین مسئله ای که حل شد و چند ماهیست آن را کنار گذاشته و سر وقت باقی آنها رفته ام، مسئله ی چگونه بودن جنس مخالف است.
این موضوع سالها فکر مرا به خود مشغول کرده بود، سالها فکر می کردم که این جنس نسبتاً محترم چه جور جنسی است، چطور به تکوین رسیده؟ اصلاً به تکوین رسیده یا نه؟ تنوع گونه ای هم دارد یا خیر؟ آیا این یکی با آن یکی تفاوت دارد؟ چه چیز او را راضی یا ناراضی می کند و ...
در این تامل به نتیجه ی بسیار خوبی رسیدم. و از هر راه حلی رفتم همان جواب بدست آمد و حتی با امتحان ها هم متوجه شدم جواب کاملاً درست است.
پاسخ مسئله ی جنس مخالف این است که خداوند همان روز اول مقدار زیادی از خمیر این جنس را تهیه فرموده و کنار گذاشته. هر وقت زمان تولد یکی از آنها می رسد، به سرعت تکه ای از خمیر را می کَنَد و به هر شکلی درآمد درست می کند و در تنور می اندازد. حالا شانس با که یار باشد که هر کدام به چه شکلی دربیاید و چه قدر در تنور بماند. اما آنچه محرز گردیده این است که ذات همان است و غیر قابل تغییر. شاید ظاهر اندک تفاوتی داشته باشد، اما اصل و جوهر آنها هیچ تفاوتی با هم ندارد.
از وقتی به این نتیجه رسیدم، آرامش خاصی پیدا کردم. دیگر به دنبال اثبات نظریه های صد من یک غاز و بی حاصل نیستم. کلید و رازهای عجیب و غریب و ... را هم گذاشته ام در کوزه.
اما، مسئله ی بعدی ...
مثل ترانه های غریبانه ی غروب در های و هوی آبی امواج جاری ام
در عصر آتشین عطش، صبر مشکل است آری عزیز، منتظر آب و یاری ام
باور کن ای مفسر تعبیرهای ناب من قهرمان قصه ی چشم انتظاری ام
با انتشار عطر محبت چه بی ریا از دور دست ها به خدا می سپاری ام
در شط رنج، زورق روحم به گِل نشست کِی می شود که باز بیایی به یاری ام
ای ترجمان جاذبه ی بی زوال عشق من با تو مثل آینه از عیب عاری ام
در فصل انجماد غم انگیز قلب ها من بیمناک قحطی امیدواری ام
ای وارث شکوفه و شبنم بگو چرا در کوره راه واهمه جا می گذاری ام
سعیده اصلاحی